سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

و این روزها حس تازه ای را تجربه میکنم...

حسی که با تمام وجود دوستش دارم...

حسی که خدا آن را به من هدیه داده و من با تمام وجود نگهدارش هستم...

حس خوبی که تمام وجودم را پر کرده است...

حسی که برای دیدن و به آغوش کشیدنش لحظه شماری میکنم...

آری حس زیبا و وصف ناپذیر مادری:)

 

3

 

پ ن:به سختی تونستم این پست را با گوشی بنویسم.مهندس حالا دیگه یه فکری به حال رفاه کاربرات بکن خواهشا:/


[ یکشنبه 95/1/22 ] [ 5:29 عصر ] [ بلای آسمونی ]

 

بعد از مدت ها اومدم بنویسم.

از روزهای خوبی که تک تک لحظه هاشو دوست دارم.

از روزهایی که هر لحظه اش تجربیات جدیده.

از روزهایی که یه دفعه به خودت که میای میبینی چقد بزرگ شدی!

از روزهایی که دائما با خودت عهدهای جدید میبیندی!

روزهایی که دیگه فقط مال تو نیست و با یک هم نفس دیگه تقسیمش کردی!

نمیدونم چه حکمتیه که قبل از اینکه بخوام بنویسم صدها جمله توی ذهنم رژه میرن و دائما میخوان یه جایی ثبت بشن اما همین که شروع به ثبتشون میکنم فرار میکنن و از ذهنم میپرم.

بگذریم.....

امسال هم مثل چندسال اخیر روز تولدم اتفافاقات خوبی افتاد و سالروز تولدم را برام خاطره انگیز کرد .البته امسال با چند سال قبل خیلی تفاوت داشت  که باعث شد دوست داشتنی تر و خاطره انگیز تر از سال های قبل بشه.

امسال تولدم روبروی گنبد طلای امام رضا بود و اولین و قشنگترین  کادوی تولدم را از دست همسر عزیزم گرفتم.

امسال با کاروان دانشجویی دانشگاه رفتیم که همگی سال اول زندگی مشترکشون بود.کاروانی پر از عروس داماد تازه:).همه چیز خیلی خوب و به یادموندنی بود.


پی نوشت1:ایشالا قسمت همتون بشه:)

پی نوشت2:یه عالمه از حرم عکس گرفتیم اما همش روی گوشی همسر محترمه که اگه یه روز وقت شد میذارم.بعدا نوشت:اینم عکسا:)

حرم

 

حرم

 

 

 


پی نوشت 3:تشکر ویژه از همه دوستانی که تولدمو تبریک گفتند:)

پی نوشت 4:سکرته:)


 


[ سه شنبه 94/11/20 ] [ 11:6 صبح ] [ بلای آسمونی ]

نمیدونم چرا هیچوقت مث یه وبلاگ نویسِ وقت دارِ خیلی خوب وقت نمیکنم یه آپ درست درمون بکنم این وبلاگ زبان بسته را:/

بگذریم!.

.

.

.

دیدین بعضی وقتا وقتی همه چیز خوبه و آرومه تو چقد خوشبختی و اینا همش یه استرسی داری که نکنه این آرامشِ قبل از طوفانه؟یه چیزی تو دلت میگه این روزا خیلی سریع میگذره و یه اتفاقی میفته!
بد دل یا بد بین نیستم اما از بس گاهی سخت گذشته خوشی ها را باور نمیکنم:/

خدایا شکرت بخاطر همه چیز....


[ چهارشنبه 94/2/30 ] [ 12:57 عصر ] [ بلای آسمونی ]

سلام وبلاگ جان:)
بالاخره اومدم سراغت و میخوام آپت کنم!چه حسی داری؟خوشحالی؟:).

.

.

و روزهای پایانی سال 93 را سپری میکنیم...سالی که شد برام از بهترین سالهای عمرم...

اتفاقات خیلی خیلی خوبی برام افتاد که دوست دارم بزرگترین هاش را اینجا ثبت کنم:)

با باردارشدن خواهرم (که البته دختر بود و پا قدمش خیلی خوب بود) برکت و شادی به زندگیمون اومد ...

اول اینکه تعمیرات اساسی خونه را بالاخره تموم کردیم و برگشتیم به خونه قبلیمون...و تونستیم پدر و مادر را که عازم سفر مکه شده بودند موقع برگشتن کلی خوشحال کنیم..خداراشکر این یک ماه دلتنگی گذشت و به سلامت رفتند و برگشتند...

دومیش داماد شدن داداش گلم که بالاخره بله را گفت و رفتیم براش خاستگاری و یه عروس نازِ سید نصیبمون شد:)

سومیش:قبولی من در کنکور ارشد در رشته دوست داشتنی روانشناسی

چهارمیش:به دنیا اومدن اولین نوه خانواده که هرچند خیلی زود به دنیا اومد اما خداراشکر سالم به دنیا اومد...

پنجمیش:شروع زندگی مشترک خودم در کنار کسی که عاشقانه دوستش دارم....و البته از ساداته...یعنی امسال دو تا سادات به اعضای خانوادمون اضافه شد:)

خدایا شکرت به خاطر همه اتفاقات خوبی که برای من و خانوادم رقم زدی:)

 

پ ن:انشالله هفته دیگه عازم مشهدم..بعد از دوسال دوباره امام رضا طلبیدم:)خوبی بدی دیدن حلال کنین!
پ ن:عیدتون پیشاپیش مبارک:) امیدوارم سال جدید براتون بشه از بهترین سال های عمرتون:)


[ پنج شنبه 93/12/21 ] [ 12:10 عصر ] [ بلای آسمونی ]

از اونجایی که دوستان از خاطرات بچگیمون خوششون اومده بود و خواستن این خاطرات را بنویسم،به احترامشون وقتی کوچیک بودیمِ 2 رفت روی آنتن وبلاگم:)
خواندن این پست به افراد پایین 18 سال توصیه نمیشود:)
یادمه یه روز یه عالمه نخودهای سبز تازه همراه با بوته اش که نمیدونم از کجا چیده بودیم  با خودمون آوردیم خونه و مشغول بازی شدیم...یعنی هرچیزی میتونست بشه اسباب بازی ما:)..من و داداش بزرگه و داداش وسطی هرسه تا مون عین خل وعضا نخودا را برداشتیم کردیم تو گوش و دماغمون:|..هرچی فکر میکنم که این کار چه لذتی داشت به نتیجه ای نمیرسم:|...هیچی دیگه ما این کارو کردیم..داداش وسطیم که از مادوتا کوچیکتر بود،به تبعیت از ما یه نخود کرد تو دماغش که هرکار کردیم هیچکدوممون نتونستیم بیرونش بیاریم و این نخود در دماغ داداش جان باد کرد و دماغش یه وری شد:))مامان وقتی اومد سروقتمون با دیدن صحنه فهمید که باز باید بریم بیمارستان:|بیچاره بچه های عمه ام...چون خونه عمه ام نزدیک خونه ما بود و بابا هم هیچوقت تو اینجور مواقع حضور نداشت،مامان دیگه دست به دامان پسر عمه ها میشد..داداشمو بردن بیمارستان و با یه جراحی سرپایی نخوده را بیرون آوردن:)
یکی دیگه از شاهکارای داداش وسطیم این بود:پول های عیدیشو جمع کرده بود و با باز شدن مدارس همه را رفت آدامس خرسی خرید و یکی چند دونه داد به همکلاسیاش و همگی سر کلاس به صورت هماهنگ شروع کردن به آدامس خوردن...معلم از بچه ها خواست که بگن منبع اصلی آدامس از آنِ کی بوده که همه بچه ها نامردی نکردن و سریع گفتن خانوم فلانی...هیچی دیگه مامانمون را احضار کردن به مدرسه و از داداشمونم یک عدد تعهد گرفتن که دیگه از این کارا نکنه اما مگه اون با این تعهدات آدم میشد:))
برق گرفتگی های مدام داداشمون:)...داداش بزرگه چندباری بخاطر کنجکاوی زیاد برقش گرفته بود اما خب خداراشکر به خیر گذشت همش و اتفاق خاصی نیفتاد اما داداش کوچیکه اعجوبه ای بود که برق از دستش در عذاب بود...ایشون هر شیء جاندار بی جان را که میشد به پریز برق بزنی ایشون میزدن،واسه همین بیشتر پریزامون از این محافظ پلاستیکیا داشت که سخت میشد بیرونش بیاری اما این چیزا مانع کنجکاوی ایشون نمیشد که نمیشد!
یه بار ایشون یه دوشاخه برق که سیم نداشت را از تو قوطی ابزاری که بابام  برای تعمیر یه وسیله خالی کرده بود وسط اتاق برداشته بود...ما همگی مشغول تلویزیون دیدن بودیم که یهو فیوز کنتور پرید و همه برقا قطع شد...اولین نفری که داشت سکته میکرد مامانم با یاابوالفضل گفتنش بود!همگی دویدیم طرف اتاقا تا این موجود دوپای کنجکاو که داشت همه را سکته میداد پیدا کنیم...برق را وصل نکردیم که اگه خدایی نکرده برقش گرفته بدتر نشه...تو تاریکی همگی دنبال ایشون میگشتیم..هرچی صداش میزدیم جواب نمیداد که نمیداد تااینکه من یه دفعه پشت چوب لباسی پیداش کردم..بهش بااحتیاط دست زدم..از اینکه برقش منو هم بگیره این کارو با احتیاط میکردم:)یهو گفت هیس به مامان نگیا!منم با صدای بلند گفتم مامان شازده اینجاس و سالمه:))میخواستم خفه اش کنمااا از بس حرص کرده بودیم:(وقتی همه چی آروم شد بهش گفتیم خوب تعریف کن چی شد؟چرا اینکارو کردی؟..گفت میخواستم بدونم چی میشه اگه اینو بزنم به برق....گفتیم خوب دیدی چی شد؟..گفت آره..وقتی زدم تو پریز،یه ستاره گنده از توش دراومد:)))یعنی هلاک این جواب دادناش بودم:)بیچاره کف دستش سیاه شده بود اما خداراشکر به خیر گذشت...البته اثرات این برق گرفتگی ها مونده و یه کم گاهی لکنت زبان داره وقتی استرس داشته باشه اما خداراشکر چیز جدی ای نیست
گفتیم حتما مهندس برق میشه از بس عشق این ستاره های توی پریز برقه اما خب داره نساجی میخونه و هیچ ربطی هم به برق نداره..

دیگه فعلا حضور ذهن ندارم...فعلا همین خاطرات بسه..بقیش به دلیل بد آموزی برا خوانندگان محترم از گفتنش معذوریم...آخه اینجا بچه 7 و 8 ساله کم رد نمیشه:)


[ شنبه 92/11/26 ] [ 12:59 عصر ] [ بلای آسمونی ]
درباره وبلاگ
موضوعات وب
امکانات وب

بازدید امروز: 21
بازدید دیروز: 10
کل بازدیدها: 25719