سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی وب هاست ایران

از اونجایی که دوستان از خاطرات بچگیمون خوششون اومده بود و خواستن این خاطرات را بنویسم،به احترامشون وقتی کوچیک بودیمِ 2 رفت روی آنتن وبلاگم:)
خواندن این پست به افراد پایین 18 سال توصیه نمیشود:)
یادمه یه روز یه عالمه نخودهای سبز تازه همراه با بوته اش که نمیدونم از کجا چیده بودیم  با خودمون آوردیم خونه و مشغول بازی شدیم...یعنی هرچیزی میتونست بشه اسباب بازی ما:)..من و داداش بزرگه و داداش وسطی هرسه تا مون عین خل وعضا نخودا را برداشتیم کردیم تو گوش و دماغمون:|..هرچی فکر میکنم که این کار چه لذتی داشت به نتیجه ای نمیرسم:|...هیچی دیگه ما این کارو کردیم..داداش وسطیم که از مادوتا کوچیکتر بود،به تبعیت از ما یه نخود کرد تو دماغش که هرکار کردیم هیچکدوممون نتونستیم بیرونش بیاریم و این نخود در دماغ داداش جان باد کرد و دماغش یه وری شد:))مامان وقتی اومد سروقتمون با دیدن صحنه فهمید که باز باید بریم بیمارستان:|بیچاره بچه های عمه ام...چون خونه عمه ام نزدیک خونه ما بود و بابا هم هیچوقت تو اینجور مواقع حضور نداشت،مامان دیگه دست به دامان پسر عمه ها میشد..داداشمو بردن بیمارستان و با یه جراحی سرپایی نخوده را بیرون آوردن:)
یکی دیگه از شاهکارای داداش وسطیم این بود:پول های عیدیشو جمع کرده بود و با باز شدن مدارس همه را رفت آدامس خرسی خرید و یکی چند دونه داد به همکلاسیاش و همگی سر کلاس به صورت هماهنگ شروع کردن به آدامس خوردن...معلم از بچه ها خواست که بگن منبع اصلی آدامس از آنِ کی بوده که همه بچه ها نامردی نکردن و سریع گفتن خانوم فلانی...هیچی دیگه مامانمون را احضار کردن به مدرسه و از داداشمونم یک عدد تعهد گرفتن که دیگه از این کارا نکنه اما مگه اون با این تعهدات آدم میشد:))
برق گرفتگی های مدام داداشمون:)...داداش بزرگه چندباری بخاطر کنجکاوی زیاد برقش گرفته بود اما خب خداراشکر به خیر گذشت همش و اتفاق خاصی نیفتاد اما داداش کوچیکه اعجوبه ای بود که برق از دستش در عذاب بود...ایشون هر شیء جاندار بی جان را که میشد به پریز برق بزنی ایشون میزدن،واسه همین بیشتر پریزامون از این محافظ پلاستیکیا داشت که سخت میشد بیرونش بیاری اما این چیزا مانع کنجکاوی ایشون نمیشد که نمیشد!
یه بار ایشون یه دوشاخه برق که سیم نداشت را از تو قوطی ابزاری که بابام  برای تعمیر یه وسیله خالی کرده بود وسط اتاق برداشته بود...ما همگی مشغول تلویزیون دیدن بودیم که یهو فیوز کنتور پرید و همه برقا قطع شد...اولین نفری که داشت سکته میکرد مامانم با یاابوالفضل گفتنش بود!همگی دویدیم طرف اتاقا تا این موجود دوپای کنجکاو که داشت همه را سکته میداد پیدا کنیم...برق را وصل نکردیم که اگه خدایی نکرده برقش گرفته بدتر نشه...تو تاریکی همگی دنبال ایشون میگشتیم..هرچی صداش میزدیم جواب نمیداد که نمیداد تااینکه من یه دفعه پشت چوب لباسی پیداش کردم..بهش بااحتیاط دست زدم..از اینکه برقش منو هم بگیره این کارو با احتیاط میکردم:)یهو گفت هیس به مامان نگیا!منم با صدای بلند گفتم مامان شازده اینجاس و سالمه:))میخواستم خفه اش کنمااا از بس حرص کرده بودیم:(وقتی همه چی آروم شد بهش گفتیم خوب تعریف کن چی شد؟چرا اینکارو کردی؟..گفت میخواستم بدونم چی میشه اگه اینو بزنم به برق....گفتیم خوب دیدی چی شد؟..گفت آره..وقتی زدم تو پریز،یه ستاره گنده از توش دراومد:)))یعنی هلاک این جواب دادناش بودم:)بیچاره کف دستش سیاه شده بود اما خداراشکر به خیر گذشت...البته اثرات این برق گرفتگی ها مونده و یه کم گاهی لکنت زبان داره وقتی استرس داشته باشه اما خداراشکر چیز جدی ای نیست
گفتیم حتما مهندس برق میشه از بس عشق این ستاره های توی پریز برقه اما خب داره نساجی میخونه و هیچ ربطی هم به برق نداره..

دیگه فعلا حضور ذهن ندارم...فعلا همین خاطرات بسه..بقیش به دلیل بد آموزی برا خوانندگان محترم از گفتنش معذوریم...آخه اینجا بچه 7 و 8 ساله کم رد نمیشه:)


[ شنبه 92/11/26 ] [ 12:59 عصر ] [ بلای آسمونی ]

و من در یک خانواده شلوغ و پلوغ به دنیا اومدم..خونواده ای که باباش عشق بچه بود، نه یکی نه دوتا،12 تا میخواست:)
طبق توافقات انجام گرفته با مامان خونه قرار شد:یکی کمه،دو تا غمه، 4 تا دیگه خاطر جمعه:)
اما داداش کوچیکم هدیه خدا بود که کاری به توافقات نداشت و به دنیا اومد و شدیم 5تا
خونمون مهدکودکی بود واسه خودش...5تا بچه قد و نیم قد با تفاوت سنی یکی دوسال
هروقت بابا میومد خونه و میدید یکی از ماها یا خوابیم یا بین بقیه بازی نمیکردیم،بو میبرد که سری دستی کله ای چیزی شکسته یا زخمی زیلی شدیم که مامان بعد از کلی گریه کردنمون خوابمون کرده...
هروقت جایی میرفتیم ،وقتی سوار ماشین میشدیم،بابا حضور و غیاب میکرد و این جمله را به کار میبرد:هرکی نیست خودش بگه نیستم:)...و ما هممون باهم میگفتیم حاضر!
یادمه یه بار بابا داداشم را گذاشته بود روی سقف ماشین ویادش رفته بود بیاردش پایین! ..داداشم هم که برای خودش کیف میکرد و صداشم در نمیومد..وقتی بابا نشست پشت ماشین،یکی از دور هی اشاره کرد تا بابا متوجه شد بعله یه عزیز دردونش روی سقف ماشین جا مونده:)از این دست اتفاقات کم نمیفتاد:)
بیشتر درآمد بابا اون موقع ها صرف تعمیر شیشه های خونه میشد...چون همیشه باهم تو خونه توپ بازی میکردیم..یادمه یه بار بابا کفش نو خریده بود و داداشم برداشته بود پا کرده بود و با همون کفش یک شوت جانانه به زیر توپ زد و کفش و توپ رفتن تو شیشه:)
کم کم که بزرگتر شدیم داداشم دیگه یاد گرفته بود،اندازه شیشه را میگرفت و با شیشیه بر برمیگشت تو خونه و مامان هم در عمل انجام شده قرار میگرفت دیگه نمیتونست چیزی بگه:)
بابا اون موقعها همیشه مسافرت بود و مامانم با اینکه سن کمی داشت به تنهایی ازمون مراقبت میکرد..یعنی بعید بود یه هفته بگذره و ما پامون به بیمارستان باز نشه، ازبس سروکله و دست وپامون میشکست:)
هرچی خاطره بگم از اون روزا بازم هست..خیلی روزای خوبی بود خیلی...کاش الان هم مث اون موقع ها بود و همه چی سادگی و شادی اون موقع ها را داشت.
بزرگ شدیم و بزرگ شدیم و از هم دورِ دور...


پ.ن:از تمام دوستای عزیز که تولدم را به طرق مختلف ارتباطی تبریک گفتن خیلی خیلی سپاسگزارم...و خوشحالم به داشتن همچین دوستانی.


پ.ن:این پست خیلی عجله ای نوشته شد.خیلی از این خاطرات تصادفی یادم اومد...جمله بندیاش یه کم بد شده میدونم.

پ.ن:برای کنکورم دعا کنید!


[ چهارشنبه 92/11/16 ] [ 12:39 عصر ] [ بلای آسمونی ]
درباره وبلاگ
موضوعات وب
امکانات وب

بازدید امروز: 9
بازدید دیروز: 7
کل بازدیدها: 29198