سفارش تبلیغ
صبا

 

امسال عید همه شخصیت های مشهور کودکی،خانه کوکب خانوم که زن مهربان و کدبانویی بود، دعوت بودند، من تصادفی از این موضوع با خبر شدم و فرصت را غنیمت شمردم تا با آن ها دیداری تازه کنم..پرسان ، پرسان به آنجا رفتم و سرزده خودم را مهمان آن خانه کردم...کوکب خانوم با رویی گشاده از من استقبال کرد..وارد اتاق شدم...همگی بودند..دختر کوکب خانوم یعنی کبری خانوم از من پذیرایی کرد..به او گفتم هنوز یک ساعتی مانده به سال تحویل، بنشین کنارم و از بقیه برایم بگو...اول از خودش شروع کرد و گفت:بالاخره تصمیمم را گرفتم و با ریزعلی خواجوی،همان دهقان فداکار ازدواج کردم..خداراشکر زندگی خوبی داریم..به اوتبریک گفتم و برایشان آرزوی خوشبختی کردم...او ادامه داد: چوپان دروغگو از وقتی فهمید چقدر گوشت گران